|
زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است
عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد
بنام انکه اشک راآفريد تا آتش جنگلهاي عشق را خاموش کند
هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند
دوست دارم زير بارون گريه کنم مي دوني چرا؟ چون کسي اشکهامو نمي بينه حتي تو عزيزم
اي بسته به تارو پودم من لايق عشق تو نبودم عشقي که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود
سکوت تنها دوستي است که هرگز خيانت نمي کند
عشق دو دستي تقديم نمي شود پس براي انکه به دستش بياري کوشش کن
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را
عشق تنها ميکروبي است که از راه چشم سرايت مي کند
شمع سوزان توام اينگونه خامو شم نکن در کنارت نيستم اما فراموشم نکن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 21:43 توسط عاشق تنها(امید) |
من در این نقطه دور در بلاتکلیفی درکش وقوس خیالی جانکاه به افق چشم بدوزم تا کی ؟ بی سبب منتظر معجزه ام بی ثمر دیده بر این راه کبود می روم در پی تو سال ها آمد و رفت بارها من دیدم کوچ مرغان غزلخوان چمن سفر چلچله ها کوچ برف از دل کوهسار بلند کوچ هر فصلی را ...لیک یاد + نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 15:43 توسط |
شب بود باران بود من بودم تو بودی شب بود و سیاهی ماه وجود تو کوچه ها را مهتابی کرده بود من بودم و دنیایی دلواپسی اما تو با بودنت آرامش را به من هدیه کرده بودی من بودم و تو و یه دنیا حرفه نگفنه تو بودی و شوق ماندن و قمری هایی که بر دستانت لانه بسته بودند من بودم و چشمانت چشمانت بودند و این زائر خسته که سالهاست شوق زیارتش را در سر دارد من بودم و دستهایت دستهایت بود و هزاران پرنده ی آواره شب است و باران و من پشت پنجره به انتظار دیدن تو به انتظار دیدار دوباره ات و یک بغل ستاره و یک سبد لبخند و چند شاخه گل سرخ ...و ...شبی دیگر از هزارویک شب هایمان + نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 20:9 توسط |
نمی دانم چه در سر دارم امشب زدم بر سیم آخر دیگر امشب زآهم صد هزاران ناله خیزد بیابان در بیابان لاله خیزد ۩ زموج ناله ام عرش الهی شود در بحر حیرت همچو ماهی اگر آه می کشم طوفان برآید امان از آتشی کز جان برآید ۩ بسوزاند زمین و آسمان را نگه دارد تکاپوی زمان را یکی گوید سرا پا عیب دارم یکی گویدزبا از غیب دارم ۩ نمی دانم چه هستم هر چه هستم قلم چون تیغ می رقصد به دستم نه دعبل نه پرزتک نه کمیتم ولیکن خاک پای اهل بیتم + نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 17:32 توسط عاشق تنها(امید) |
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم «بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه *** سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه *** دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه *** بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
سرم را در تاريکي گودالها فرو ميبرم. لباس سکوت بر تن ميکنم و ديگر به تو نميگويم بمان. کنار ميروم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. ميفهمم اما وانمود به نفهميدن ميکنم. حس را در خودم ميکشم. عشق را سرکوب ميکنم تا با تنهايي خود خوش باشي. من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو ميخواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که به آنچه ميخواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظهاي به آنچه من ميخواستم فکر هم نکردي... براي اعتراض نيست که اين سخنان را ميگويم. بارها به تو گفتهام که قلب من از گدايي کردن ع شق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نميگويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...! + نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 22:54 توسط عاشق تنها(امید) |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 21:36 توسط عاشق تنها(امید) |
چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:41 توسط عاشق تنها(امید) |
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:41 توسط عاشق تنها(امید) |
تصوري داشتم ... خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم در هر قسمت 2 جاي پا ديدم يكي متعلق به من و ديگري به خدا وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم به جاي پا روي شن نگاه كردم ديدم كه چندين زمان در زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست دريافتم كه اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:40 توسط عاشق تنها(امید) |
خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد؛ از خود در او دميد. و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد. سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد . زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد؛ عاشق مي شود. ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:39 توسط عاشق تنها(امید) |
زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:39 توسط عاشق تنها(امید) |
سلامي به غربت چشمهايت به گرمي صدايت به اشک سرد گونه هايت و به انتظاري بيهوده به انتظار نامه هايت . به شادي سفرت به غم باز نگشتنت به کلامي زيبا ولي ناگفته دوستت دارم هايت به استشمام عطر نفست به استحکام سبز شانه هايت به کلامي که هيچ وقت شنيده نشد به کلام زيباي بي صدايت + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:38 توسط عاشق تنها(امید) |
بگذراز ني من حکايت ميکنم و ز جداييها شکايت ميکنم ني کجاي اين نکته ها آموخته ني کجا داند نيستان سوخته بشنو از من بهترين راوي منم راست خواهي هم ني و هم ني زنم نشنو از ني ...ني نواي بي نواست بشنو از دل دل حريم کبرياست ني بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه داور شود + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:37 توسط عاشق تنها(امید) |
مي گفتي که دوستم داري،به تعداد قطره هاي باراني که بر صورتت مي ريزد. و من نيز دوستت دارم،بدون توجه به چتري که.... روي سرت گرفته اي! + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:37 توسط عاشق تنها(امید) |
عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است + نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 12:36 توسط عاشق تنها(امید) |
|
| ||||||